احمد بن محمد ميبدى

481

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

45 - وَ قالَ الَّذِي نَجا مِنْهُما وَ ادَّكَرَ بَعْدَ أُمَّةٍ أَنَا أُنَبِّئُكُمْ بِتَأْوِيلِهِ فَأَرْسِلُونِ . يكى از آن دو غلام كه از زندان آزاد شده و نزد ملك جاه داشت ، و پس از مدّتى فراموشى ( داستان يوسف و زندان ) گفت : من شما را به تعبير اين خواب آگاه مىكنم مرا ( به زندان ) بفرستيد . 46 - يُوسُفُ أَيُّهَا الصِّدِّيقُ أَفْتِنا فِي سَبْعِ بَقَراتٍ سِمانٍ يَأْكُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ وَ سَبْعِ سُنْبُلاتٍ خُضْرٍ وَ أُخَرَ يابِساتٍ لَعَلِّي أَرْجِعُ إِلَى النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَعْلَمُونَ . ( غلام در زندان رفت ) و گفت : اى يوسف بسيار راست‌گو و راست آهنگ ، براى من ( خوابى را ) كه هفت گاو فربه را هفت گاو لاغر مىخوردند و هفت خوشهء سبز و هفت خوشهء خشك بود كه سبزها هم خشك شدند تعبير كن ! تا من بسوى مردمان برگردم ، باشد كه آنان بدانند و آگاه شوند . 47 - قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنِينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تَأْكُلُونَ . يوسف گفت : هفت سال پياپى بكاريد و آنچه بدرويد دانه را در خوشه بگذاريد ( كه بماند ) جز اندكى كه مىخوريد . 48 - ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلَّا قَلِيلًا مِمَّا تُحْصِنُونَ . پس از هفت سال برومند ، هفت سال سخت خشك آيد ( تنگ بىباران ) و در آن هفت سال آنچه در آن سالها نهاده‌ايد مردم مىخورند جز اندكى كه براى كشت سال بعد نگاه مىداريد . 49 - ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فِيهِ يَعْصِرُونَ . پس از آن ، سالى باشد كه مردم را در آن سال باران رسد و در آن از تنگى برهند . 50 - وَ قالَ الْمَلِكُ ائْتُونِي بِهِ فَلَمَّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللَّاتِي قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّي بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ . پادشاه مصر گفت : يوسف را به من آريد چون غلام به رسولى نزد او آمد گفت : نزد خداوندت برگرد و از او بپرس كه حال زنانى كه ( در دعوت زليخا ) دستهاى خود را بريدند چيست و چگونه است ؟ ( و بدان ) كه خداوند به آن سازها و حيله‌ها كه زنان ساختند آگاه است . 51 - قالَ ما خَطْبُكُنَّ إِذْ راوَدْتُنَّ يُوسُفَ عَنْ نَفْسِهِ قُلْنَ حاشَ لِلَّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوءٍ قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزِيزِ الْآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الصَّادِقِينَ . پادشاه غلام را نزد زنان ( مهمانان ) فرستاد و آنان را با زليخا گرد آورد و پرسيد كه كاروبار و حال شما چون بود وقتى كه يوسف را از خود به خويشتن خوانديد و چه جستيد ( و چه فهميديد از وضع و اخلاق او ) گفتند : پناه بر خدا ، هرگز ما بر يوسف هيچ بدى نديديم . در آن حال زليخا زن عزيز مصر گفت اكنون راستى پديدار شد و حق آشكار گشت اين من بودم كه جسم و تن او را از خود با خويشتن خواستم و يوسف از راست‌گويان است . 52 - ذلِكَ لِيَعْلَمَ أَنِّي لَمْ أَخُنْهُ بِالْغَيْبِ وَ أَنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي كَيْدَ الْخائِنِينَ . وقتى رسول خبر آزادى به يوسف داد گفت : اين ( ستيدن ) ايستادگى من و بيرون نشدن از زندان براى آن بود تا عزيز بداند كه من در خانهء او در پنهانى با او كژى نكردم ، ( و تا بداند ) كه خداوند ، كيد كج‌روان را راه‌برى نكند . ( تفسير ادبى و عرفانى ) 43 - وَ قالَ الْمَلِكُ إِنِّي أَرى سَبْعَ بَقَراتٍ . آيه . آغاز بلاء يوسف ، خوابى بود كه از خود براى پدر حكايت كرد ، و انجام نجات او هم خوابى بود كه براى ملك مصر تعبير كرد ، تا دانسته شود كه كارها به تقدير خداست